شاید مهم ترین نمایش این آثار برای اولین بار ساخت غرفه امریکا در نمایشگاه جهانی مونرال ۱۹۶۷ باشد. به هر روی، این نوع معماری، که بیشتر بر پایه اصول مهندسی و مبتنی بر قواعد ریاضیات و هندسه بود…
پیش از آنکه بخواهم شما را با محتوای مطلب مربوط به عنوان فوق درگیر کنم، لازم می‌دانم دلیل نگارش آن را بنویسم: در شماره ای از «تندیس» در پرونده «نسل بعد»، در یادداشتی به قلم آقای بهروز دارش، غیرمستقیم اشاره‌هایی بود به محدودیت کاربرد نشانه در حوزه مجسمه سازی توسط برخی از مجسمه سازان نسل جدید و عدم توجه این هنرمندان به این محدودیت‌ها.۱ خواندن این یادداشت و این تذکر برایم جذاب بود؛ چون هم زمان شد با برپایی سمپوزیوم مجسمه سازی با آهن و داوری آقای دارش در آن. شاید هم به این دلیل که چاپ این نظر از جمله معدود مواردی بود که نشان از توجه داوران به حوزه‌های نظری مربوط به قضاوت اثر هنری و مکتوب کردن آن داشت؛ هرچند به رغم این بازگویی نتیجه داوری چیز دیگر بود! (شاید به دلیل حق رأی دیگران. شاید هم به خاطر توجه به کیفیت آثار ارائه شده و بضاعت موجود). بگذریم؛ چون گره خوردن این یادداشت با آن مطلب و داوری سمپوزیوم به نیت قضاوت در داوری صورت گرفته نیست. بنا ندارم مطلبی هم درباره نشانه، کاربرد و محدودیت‌های آن در اثر هنری بنویسم یا مطلبی در زمینه چگونگی راه فرار از محدودیت‌های آن! همچنین دفاع یا رد کسانی که با آن کار می‌کنند. و یا حتی تذکر این مسأله (با توجه به آثاری که در این مقاله معرفی می‌کنم) که جابه جایی یک عنصر مینیمال به ظاهر انتزاعی در یک اثر سه بُعدی با عنصر مینیمال بومی‌ یک منطقه (مثلاً هندسه اسلامی ‌یا نقوش هندسی رایج در صنایع‌دستی) لزوماً منجر به خلق اثری بدیع یا نشان از دغدغه‌های هویت و فرهنگی یک هنرمند نمی‌شود؛ چون آن وقت بحث نشانه به بحث سطحی اندیشیدن درباره هویت گره می‌خورد و آن … آخر سرانجامی ‌نمی‌یابد؛ دست کم با توجه به محدودیت صفحات «تندیس» و ساختار آن. اما همین مقدار اشاره کنم که این مقدمه و آنچه در پی می‌آید، به این بهانه بود که بگویم: این آثار، که به آن خرده گرفته می‌شود و در عین حال بنا به دلایلی هم اغلب به آنها توجه می‌شود، نتیجه آموزش مراکز آموزشی خصوصی و دولتی است که همچنان بعضی از معلمان آن بر بی اهمیت بودن حوزه‌های نظری هنر (چه مباحث نظری و چه وقایع نگاری تاریخ هنر و معرفی آنها به دانشجویان) در آموزش‌های خود اصرار دارند یا دست کم از اهمیت آن غافل اند. گویا باور ندارند مجسمه خوب، به همان اندازه که زاییده نیروی بدنی یک مجسمه ساز است، ریشه در ذهن روشن و آشنا به حوزه‌های نظری هنر و تحولات آن دارد. از همین غفلت است که آنچه امروز برای ما معاصر است، چند دهه از تجربه‌هایش در جهان اطراف مان می‌گذرد.